تبلیغات
mosbatnegari - قصه 3
یکشنبه 1 اردیبهشت 1392

قصه 3

• نوشته شده توسط: mehrangiz morabbi

هركس جایی دارد

کی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود

 

یک روز سنجاب مشغول بازی بود که روباه را دید. سنجاب خیلی ترسید. پا به فرار گذاشت و روباه هم به دنبال او دوید. سنجاب به لاک پشت رسید و گفت: لاک پشت جان! وقتی کسی بخواهد تو را بگیرد، چه می کنی؟ 

 

لاک پشت گفت: فوری می روم توی لاکم! سنجاب گفت: آه! خوش به حالت! من که لاک ندارم. فقط چند قدم مانده بود که روباه به سنجاب برسد، سنجاب دوباره پا به فرار گذاشت. دوید و رسید به حلزون.

 

سنجاب از حلزون پرسید: حلزون جان! اگر کسی بخواهد تو را بگیرد،چه می کنی؟

 

گفت: می روم توی صدفم. سنجاب گفت: آه! خوش به حالت! من که صدف ندارم. و به سرعت از پیش حلزون رفت. در راه خارپشت را دید.

 

و گفت: خارپشت جان! تو نه لاک داری، نه صدف، بگو اگر کسی بخواهد تو را بگیرد، چه می کنی؟ خارپشت گفت: خودم را گرد می کنم و می شوم یک توپ پر از خار! سنجاب گفت: آه! خوش به حالت! تو خار داری. اما من نه خار دارم، نه لاک دارم نه صدف.

 

خارپشت گفت: اما تو لانه داری! لانه ای که فقط تو می توانی توی آن بروی! سنجاب با خوش حالی گفت: آه! راست گفتی خارپشت جان! من یک لانه دارم! سنجاب به سرعت از درخت بالا رفت و رسید به لانه اش. روباه بیچاره پایین درخت ماند و نتوانست سنجاب را بگیرد، چون او یک لانه داشت که هیچ کس جز خودش نمی توانست توی آن برود!


دوستی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.

 

به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.

 

ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی گذاشت و به او می گفت:"از من دور شو."

 

ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی ها تسلیم نمی شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.

 

بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.

 

کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن ها دوستان خوبی برای هم شدند.

 

رودخانه تمام شب را فکر می کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.

 

 

صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.

 

رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود.

 

اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می آورد.

 

حالا دیگر رودخانه می خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.

داستانهای وحشتناك:

همه ما در دوران کودکی مان داستان شنل قرمزی را که گرگ، مادربزرگ اش را با دندان های بزرگ می خورد، شنیده ایم؛ داستانکدو قلقله زن را که شیر و گرگ و پلنگ برای خوردن اش جلوی او را می گیرند و خاله سوسکه که همسرش، آقاموشه، توی دیگ آش می افتد و می میرد و شنگول و منگول که گرگ مدام به خانه شان سر می زند و یکی از بره ها را می خورد و داستان های دیگری از همین قبیل...

 

گاهی این داستان ها مملو از صحنه های ترسناکی است که حتی والدین، برخی اوقات دو به شک می شوند که ادامه داستان را بگویند یا نه و نکند بیان این بخش از داستان سبب شود کودک کابوس ببینند. راستی، چرا داستان های کودکانه ما صحنه های ترسناک دارد؟

 

برعکس آنچه بیشترمان گمان می کنیم، بچه ها این قسمت از داستان ها را بیش از سایر قسمت ها دوست دارند و هر چه این بخش ها را پررنگ تر کنیم، بیشتر به داستان جذب می شوند اما آیا می دانید چرا؟ چون شادی، غم و ترس جزءاحساسات اصلی و ضروری برای بزرگ شدن کودکان است. ترسیدن کودکان از هیولاها، جادوگران، دزدان، حیوانات وحشی و ... خوب است؛ به شرطی که بتوانند همه آنها را شکست دهند و درنهایت داستان، پیروز باشند. ا

 

گر توجه کرده باشید در اکثر داستان های مربوط به کودکان مردن از گرسنگی، بی سرپرست ماندن، ماندن در تاریکی شب، ماندن در میانه جنگل، گرفتار شدن به دست غریبه ها و ... وجود دارد و کودک با شنیدن آنها ترس از جدایی از آنچه دوست دارد و حیات اش وابسته به آنهاست، یعنی جدایی از والدین را حس می کند. هدف اصلی این داستان ها کانال بندی ترس ها و از بین بردن تدریجی آنها به کمک تخیل است.

 

کودک با شخصیت داستان ها همذات پنداری کرده و خود را نزدیک به او حس می کند. در واقع، صحنه های ترسناک داستان، ترس خوابیده در عمق وجود کودک را بیرون کشیده و با تبدیل کردن کودک به یک قهرمان، او را وادار به شکست دادن ترس هایش می کند.

 

به همین دلیل است که تمام بچه ها در هر عصری، علاقه زیادی به داستان شنل قرمزی، بندانگشتی، سفیدبرفی و سیندرلا دارند. ترس های موجود در کتاب های کودکان سبب ایجاد کابوس در کودکان نمی شود؛ چون در تمام داستان ها پایان خوبی وجود دارد. در ضمن، در هر داستانی، کودک آموزه هایی را می یابد که باعث حل مشکلات و رهایی از موقعیت های خطرناک شده است. با پیروز شدن قهرمان داستان بر ترس ها، کودک اعتماد به نفس خود را پیدا می کند و یاد می گیرد چگونه در زندگی با ترس باید مقابله کرد. ا

 

ین تنها در مورد داستان ها صادق نیست. اگر توجه کرده باشید، کودکان علاقه زیاد به انتخاب ماسک های وحشت آور دارند. درواقع، آنها با گذاشتن این ماسک ها روی صورت بدون آنکه احساس متهم بودن داشته باشند، احساسات منفی، عصبانیت و خشونت خودشان را به والدینی که مدام به آنها «نه» می گویند یا برادر بزرگ تری که آنها را از بازی کردن بازمی دارد، نشان می دهند.


نی نی و داداشی


این داستان:دریاچطوری درست می شه؟


یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا.

 

مامان و بابا کنار ساحل نشستند .داداشی که عاشق خاک بازی بود توی ساحل خیس شروع کرد به کندن زمین، می خواست یه چاله بزرگ درست کنه .نی نی هم نشست کنار داداشی تا هر چی درست می کنه زودی براش خراب کنه .

 

ناگهان نی نی متوجه موجهای زیبای دریا شد خیلی ذوق کرد،بلند شد ایستاد و زد روی شونه داداشی ،و با انگشتش اشاره کرد به دریا و گفت :آبا،آبا ...

 

داداشی نگاهی به دریا انداخت و گفت: نی نی این آ با که خوردنی نیست .

 

نی نی دوباره جیغ می زد آباآبا... داداشی گفت اصلا برو خودت بخور.


نی نی رفت جلوتر تاجائیکه وقتی موج میومد آب می ریخت روی کفشای نی نی .نی نی هم می خندید و هی صدا می زد دادا ،دادا

 

داداشی بالاخره جواب نی نی رو داد، گفت چیه چی می گی ؟ می خوای بدونی دریا چجوری درست شده؟


همه بچه ها با بیل، آنقدر اینجا رو کندن و کندن و کندن تا خسته شدن. بعدا باباهاشون هم اومدن، از صبح تا شب، کندن تا یه چاله ی خیلی بزرگ شده .بعدا یه شلنگ آب گذاشتن توش،از صبح تا شب ،آب رفته تو چالشون تا دریا درست شده .

 

مامان که داشت به حرفهای داداشی گوش می کرد خندید و گفت :« آخه ،با یه شیلنگ آب، اینهمه آب جمع می شه؟»

 

داداشی گفت : آره، شلنگشون خیلی بزرگه. شما هنوز از این شلنگها ندیدین.

 

مامان گفت :مگه خودت دیدی؟

 

داداشی گفت :آره اون شلنگه که قرمز بود ، از تو آسمون رد شده بود،بابا می خواست بگیرتش در رفت و رفت ....

 

بابا خندید و گفت: خواب دیدی؟


داداشی با صدای بلند گفت: آره ،فردا شب، خواب دیده بودم !!!

 

حالا همه باهم خندیدن ،وقتی ساکت شدن، نی نی زد به خنده !

 

راستی بچه ها به نظر شما دریا چطوری درست می شه؟

 

لجبازی مورچه


یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد.

 

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:«ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جور» به او پاداش می دهم.»

 

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!»

 

مورچه گفت:«بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد.»

 

بالدار گفت:«آنجا نیش زنبور است.»

 

مورچه گفت:«من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.»

 

بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.»

 

مورچه گفت:«اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.»

 

بالدار گفت:«خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»

 

مورچه گفت:«اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید.»

 

بالدار گفت:«ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.»

 

مورچه گفت:«پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.»

 

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:«یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»

 

مگسی سر رسید و گفت:«بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم.»

 

مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند «حیوان خیرخواه!»

 

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.

 

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند.»

 

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.

 

مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او

 

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:«عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.»

 

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از این درماندگی بیرون جهم

 

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.»

 





نظرات() 



What do you do for a sore Achilles tendon?
شنبه 18 شهریور 1396 07:06 ق.ظ
Pretty part of content. I simply stumbled upon your site and in accession capital to say that I
get in fact enjoyed account your weblog posts. Any way I'll be subscribing for your augment and even I success you get right of
entry to consistently fast.
luiselarr.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 04:59 ب.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your website.
It's a very easy on the eyes which makes it much more enjoyable for me to come here and
visit more often. Did you hire out a designer
to create your theme? Superb work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر